حق نداشت با من این کار را بکند و درست وقتی میدانست چقدر به بودنش نیاز دارم و چقدر دلبسته اش شده ام،من را رها کند آنهم منی که همه جور محبتی در حقش کردم،
خیلی از دستش عصباااانیم!!!”
این جمله ها برایمان آشناست؟؟؟

شاید در فصلهایی از زندگیمان برایمان پیش آمده که توقعی از کسی داشته ایم و برآورده نشده و تا مدتی خشمی کشنده را با خود حمل کرده ایم.
کم کم این خشم را به الگویی تعمیم یافته در روابطمان تبدیل میکنیم که نحوه تعاملمان با آدمها را تعیین میکند. الگوهای آشنایی مثل ” ادمها وقتی بدانند دوستشان داری هوا برشان میدارد” یا  ” نباید به ادمها زیاد محبت کرد برایشان دم دستی میشوی و زود ازتو سرد میشوند”!!!

اینها نتیجه گیری هاییست که معمولا بعد از چنین شکستهایی در روابط برایمان رخ میدهد. و عاقبتش اینست که لااقل تا مدتی از ورود به روابط دیگر اجتناب میکنیم چرا که به خیال خودمان داریم از خودمان در برابر آسیب، محافظت میکنیم.

غافل از اینکه مشکل جای دیگریست…
یک لحظه بیایید یک کودک سه چهارساله ای را تصور کنیم که در یک مهمانی شلوغ است. و می بیند مادرش گرم صحبت با کسیست و به او توجه نمیکند.
این کودک برای اینکه توجه مادرش را در لحظه بخود جلب کند چه می کند؟
احتمالا اول سعی میکند به او محبت کند،خوش خدمتی کند و نشان دهد که بچه خوبی برای مادرش بوده و به حرفای او گوش داده.
مثلا به مادرش میگوید” غذایم را تا اخر خوردم” به این امید که مادر دست از رقیب بکشد و میل به سوی او کند…
و وقتی محبت کردنها و خوش خدمتی هایش پاسخ نمیدهد بنای بدقلقی،بهانه گیری و نق زدن میگذارد و پرخاش میکند. طبیعتا این واکنشهای او اعتراض مادر را در پی دارد و شاید حتی تنبیه شود. حالا میرود گوشه ای کز میکند پر از بغض و خشم.

حالا بیایید نگاهی بیاندازیم به روابطمان. آیا متوجهیم که گاهی مثل یک کودک چهارساله، متوقع و توجه طلب میشویم؟ و صادقانه اگر بررسی کنیم متوجه میشویم که برای از میدان به در کردن هر رقیبی که توجه فرد مورد نظرمان را بخود جلب کرده سعی میکنیم در محبت و خوش خدمتی سنگ تمام بگذاریم؟؟؟ و غافلیم ازینکه بهر اندازه خوش خدمتی میکنیم در حال انبوه تر کردن توقع و انتظارمان از او هستیم و خدانکند سر بزنگاهی او تمایلی را در ما نادیده بگیرد،
معلوم است که بعد از اییینهمه ایثار و فداکاری! توقع شنیدن یک چنین ”نه”راحتی به درخواستمان را نداریم.

مادری را تصور کنید که به فرزند جوان یا نوجوانش بسیار محبت میکند تا تمایل او را از دوستانش بسمت خود برگرداند یا همسری که سعی میکند با محبتهای بسیار توجه همسرش را از کارش بسمت خود معطوف کند. و خب وقتی تا تلاشها ناکام بماند اینجاست که کودک چهارساله درون ما بنای غرغر کردن و نالیدن و پرخاش میگذارد و وقتی کاسه صبر طرف مقابلمان لبریز شد، پر میشویم از بغض و خشم. و پر از نتیجه گیری های افراطی و تعمیم پذیر.
می بینید انگار سن روانی خیلی از ما در روابط چهارسال است و درست الگوی کودک چهارساله توجه طلب و متوقع را پی میگیریم. و مدام با این سوال دست به گریبانیم که نمیدانیم چرا با وجود اینهمه محبت و مهربانیمان در رابطه،ولی عاقبت روابطمان با دوام نیست و یکی پس از دیگری به بلای ”پایان زودرس” دچار میشود.

حالا سوال اینجاست چرا ما باید اینقدر از ادمها بخاطر حق طبیعی انتخابشان عصبانی باشیم؟ ادمها حق دارند ما را انقدر که ما دوستشان داریم دوست نداشته باشند یا لااقل اگر ما انها را مناسب برای ارتباط میدانیم انها حق دارند نظری جز این داشته باشند.
پس تا کی در قالب یک کودک چهارساله پر از توقع و خشم بمانیم و زجر بکشیم؟؟؟
بیایید بجای خشمگین شدن از کسی که فقط تصمیمش در مورد رابطه مان با تصمیم ما متفاوت است، این نیروی سالم خشم درونمان را بر علیه اسارت زجرآوری که مارا در زندان توقعات چهارسالگیمان حبس کرده و نمیگذارد بزرگ شویم بشورانیم.
اراده کنیم،این زندان اسارت را با تمام قدرت فرو بریزیم تا نفس بکشیم. و بتوانیم صمیمیت های  سالم را تجربه کنیم. روابطی بدون توقعهای بیجا و کودکانه. و بدون خشمهایی که تا کنون خود را قویا محق داشتنش میدانستیم…
ما لیاقت آن را داریم که بدون زجرهای خودساخته مان زندگی کنیم. باور کنیم که ما لیاقتش را داریم.

در صورت تمایل می توانید عضو کانال بهترین مرکز مشاوره در کرمان باشید:

https://t.me/OrdibeheshtCouncil

عشق اجاره ای

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *