ملانی کلاین

ملانی کلین

ملانی کلاین در سی‌ام مارس ۱۸۸۲ در وین بدنیا آمد. این سال مصادف است با سال مرگ داروین، در آن زمان، فروید ۲۶ ساله بود.

پدر او دکتر موریس رایزیس از خانواده‌ای شدیداً معتقد یهودی ارتودوکس بود و انتظار می‌رفت که او یک خاخام (مبلّغ دینی) شود، ولی خیلی زود او به ستیز با آیین ارتودوکس پرداخت و پنهانی به مطالعه و درس خواندن مبادرت کرد و راهی دانشگاه شد، ابتدا پزشک و سپس دندانپزشک شد. اولین ازدواج او که توسط والدینش ترتیب داده شد، بعد از مدت کوتاهی که از فوت پدرش گذشت، به طلاق منجر شد و او زمانی که بیش از ۴۰ سال داشت، دوباره ازداوج کرد، همسر او (مادر ملانی) خانم ليبوسا دوچ در آن هنگام ۲۵ ساله بود، ثمره این ازدواج چهار فرزند بود؛ امیلی که از ملانی ۶ سال بزرگتر بود، امانوئل (۵ سال بزرگتر از او)، سیدونی که حدود ۴ سال بیشتر از ملانی سن داشت و ملانی که کوچکترین عضو خانواده بود، از آنجا که طبابت دکتر رایزیس کمک چندانی به مشکلات مالی خانواده نمی‌کرد، ليبوسا موقتاً یک فروشگاه گیاهان و حیوانات کم نظیر باز کرد، هنگامی ‌که ملانی ۵ ساله بود، موریس از ارث پدری خود توانست یک مطب دندانپزشکی بخرد و در حرفه خود موفقیت بیشتری کسب کند. به طوری که خانواده به یک آپارتمان بزرگتر نقل مکان کردند.

خانواده ملانی، فراز و نشیب‌های مالی زیادی را تجربه نمود که کودکی ملانی را تحت تأثیر خود قرار داد، رابطه او با پدرش خیلی صمیمی و نزدیک نبود، خوب طبیعی بود چرا که به هنگام تولد ملانی، پدرش ۵۰ سالگی را پشت سر گذاشته بود و بردباری لازم را برای تعامل با یک کودک نوپا نداشت، پدر بارها و علناً علاقمندی درونی خود را به بزرگترین دخترش ابراز می‌نمود و ملانی طبیعتاً از این بابت سخت رنج می‌برد. اما از سوی دیگر بشدت تحت تاثیر توانمندهای اندیشمندانه پدر قرار داشت، برای مثال پدر ده زبان اروپایی را آموخته بود و مطالعات گسترده‌ای داشت و همان‌طور که ملانی بزرگتر می‌شد همواره آماده پاسخگویی به پرسش‎های بیشمار او بود. او هنگامی ‌دنیا را وداع گفت که ملانی ۱۸ ساله بود. در قیاس با پدر، ملانی رابطه‌ای به مراتب نزدیکتر با مادرش داشت، مادری که ملانی او را زنی بسیار جوانتر از پدرش به یاد می‌آورد، زنی بسیار زیبای خوش قلب، با شهامت و جسور که به تنهایی فروشگاهی را می‌چرخاند؛ کاری که در آن زمان از همسر یک پزشک بسیار غیر عادی می‌نمود و بعدها زمانی که ملانی در حال تحصیل بود و پدرش بشدت بیمار و فرسوده شده بود، مادر مخارج خانواده را تأمین کرده و خانواده را سرپا نگه داشته بود. وی آخرین سال‌های زندگی خود را در خانه ملانی گذراند و توسط او مراقبت می‌شد حضور مادر تسکینی بزرگ برای ملانی بشمار می‌رفت، سالهایی که عموما با حزن واندوه همراه بود، ليبوسا در سال ۱۹۱۴ درگذشت، او در طول زندگی خود اعتقاد داشت که بچه‌هایش باید دوران کودکی شادی داشته باشند.

ملانی، آزادمنش و آسان‌گیر بار آمده بود و اغلب خاطراتش از دوران کودکی آمیخته با آرامش و شادمانی بود، مذهب در زندگی خانوادگی آنان، نقش کمرنگی داشت. هر چند ملانی به خود برچسب ملحد (غیرمذهبی) زده بود و در طول زندگیش همواره برای عدم شرکت در مراسم مذهبی مورد باز خواسته بود، اما هرگز ریشه‌های یهودی خود را منکر نشد و در آموزه‌هایش از همه‌‌ی خانواده‌ها می‌خواست که به فرزندان‌شان تعاليم مذهبی را مطابق آنچه خود اعتقاد دارند، بیاموزند.

ملانی عمیقاً تحت تأثیر رابطه‌اش با سیدونی و امانوئل (خواهر و برادرش) قرار داشت، خواهر و برادری که بطور غم‌انگیزی در سنین آغازین زندگی، فوت کردند. خاطرات او از خواهرش سیدونی کوتاه است، دختری که از بیماری سل استخوان رنج می‌برد. و مدت زیادی از عمر کوتاه خود را در بیمارستان سپری کرد، ملانی آخرین ماههای زندگی سیدونی را به روشنی بخاطر می‌آورد، ماه‌هایی که خواهرش به علت ابتلا به (خنازير) سل غدد لنفاوی و استخوان در خانه بستری بود، ملانی به عنوان کوچکترین عضو خانواده، در آن روزها اغلب توسط دو بچه بزرگتر از خودش مورد تمسخر قرار می‌گرفت و این سیدونی بود که او را زیر پر و بال خود می‌گرفت. سیدونی به او خواندن و نوشتن آموخت، دختر کوچک ۸ ساله از نزدیکی مرگ خود آگاه بود و به ملانی می‌گفت می خواهد هر آن چه را می‌داند قبل از مرگ به او بیاموزد، سیدونی در ۹ سالگی در گذشت و ملانی در این هنگام ۵ ساله بود. امانوئل تنها بردار ملانی، سال‌های بیشتری در کنار او بود. ملانی این رابطه را به مراتب قوی‌تر و تعیین‌کننده‌تر یافت؛ امانوئل مردی جوان، باهوش و استثنایی که پیانو می‌نواخت، مقاله می‌نوشت و شعر می‌سرود، او به تازگی تحصیل در رشته پزشکی را آغاز کرده بود که بدلیل بیماری مجبور به ترک آن شد، هنگامی‌که ملانی ۹ یا ۱۰ ساله بود، امانوئل یکی از اشعاری که ملانی سروده بود خواند و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته از آن به بعد بود که بین آن دو دوستی عمیق شکل گرفت که تا مرگ امانوئل که در دهه‌ی سوم زندگیش اتفاق افتاده ادامه داشت.

در سن ۱۴ سالگی، ملانی تصمیم گرفت به دانشگاه برود و در رشته پزشکی درس بخواند، برای این کار او مجبور بود از لایزیوم که فقط آموزش در سطح ابتدایی داشت به ناحیه ژیمناسیوم نقل مکان کند تا برای آموزش کامل‌تر و ورود به دانشگاه آماده شود. و این برادرش امانوئل بود که زبان‌های لاتین و یونانی را که از الزامات قبولی در امتحان ورودی دانشگاه بود، به او آموخت. هنگامی‌ که ملانی بزرگتر شد، او را به جمع دوستانش که گروهی پرشور و هیجان و روشنفکر بودند، معرفی کرد. امانوئل فردی فوق‌العاده ستیزه جو بود و اکثر اوقات با پدرش به مجادله می‌پرداخت و این امر بیشتر به دلیل جو روشنفکرانه‌ای بود که بر خانه آنها حاکم بود. بیشترین بگومگوهایی که در خاطره ملانی باقی مانده بود مربوط به اختلاف نظر آنها درباره شایستگی‌های «گوته» و «شیلر» و بحث در این مورد بود، پدر معتقد بود و با عصبانیت فریاد می‌زد که «گوته تنها شیادی است با رفتارهایی به ظاهر عالمانه».

امانوئل از بیماری روماتیسم قلبی رنج می برد و مانند سیدونی از مرگ قریب‌الوقوع خود آگاه بود، او یک بار برای ملانی نوشت؛ «امیدوارم سرنوشت به تعداد روزهایی که از من دریغ میکنه سالهای شادی را به تو عطا نماید.» او اعتقاد زیادی به استعداد و توانایی‌های ملانی داشت و همواره برای او آینده درخشانی متصّور بود، ملانی هم به نوبه خود او را عميقاً ستایش می‌کرد. مرگ این خواهر و برادر، بخصوص شاید مرگ امانوئل، در ایجاد رگه‌های افسردگی که بخشی از شخصیت ملانی شده بود، بی‌تأثیر نبود. از طرفی هر دوی آنها، باعث برانگیختگی علائق علمی و روشنفکرانه در او شده و به او این احساس را که تقریباً همیشه جستجوی پیشرفت و موفقیت را وظیفه خود بداند، القاء کرده بودند.

از طریق برادر، ملانی همسر آینده خود را ملاقات کرد. جوانی که «آرتور استفان کلاین» نام داشت نامزدی ملانی با او در سن ۱۹ سالگی، با برنامه‌هایش برای تحصیل در رشته پزشکی در تداخل بوده زیرا همسر آینده‌اش به عنوان یک مهندس، مجبور به سفر و بازدید از کارخانه‌های مختلف بود و نمی‌توانست مدت طولانی در وین اقامت کند. ملانی در طول دو سال نامزدی‌اش به فراگیری در رشته انسان‌شناسی در دانشگاه وین پرداخت. در تمام طول زندگی‌اش پشیمان بود که چرا پزشکی نخوانده است، چون اعتقاد داشت به عنوان فردی که دارای درجه دکتراست، آراء و نظریاتش با احترام بیشتری شنیده خواهد شد، این احساس مشخصاً در طی دوران اختلاف نظراتش با «ادوارد گلوور» روانکاو برجسته بریتانیایی شدت گرفت. گلوور در ابتدا کار او را بر روی کودکان مورد حمایت قرار داد و آن را گامی‌ اساسی در روانکاوی برشمرد، اما زمانی که ملانی نظریات خود را پیرامون خاستگاه «روان پریشی» ابراز نمود، موضع‌گیری کرده و اعلام کرد، اظهارنظر پیرامون روان پریشی از جانب فردی غیر متخصص که هیچ اطلاعی در زمینه پزشکی ندارد، جایز نیست».

ملانی در سن ۲۱ سالگی ازداوج کرد و به همراه همسر خود چند سالی را در شهرهای کوچک زندگی کرد، ابتدا در اسلواکی و سپس در سیلسیا (بخشی از لهستان فعلی) اقامت کرد، این روزها برای او کسل کننده بود چرا که حلقه روشنفکرانه و لذت بخشی را در وین از دست داده بود و ازداوجش از همان ابتدا برای او سختی‌های زیادی را بهمراه داشت، او به مطالعه و فراگیری زبان‌های مختلف روی آورد اما تنها عامل شادی حقیقی‌اش، بودن در کنار دو فرزندانش مليتا متولد ۱۹۰۴ و هانس متولد ۱۹۰۷ بود. زندگی ملانی به طرز چشمگیری، هنگامی‌ که در سال ۱۹۱۰ همسرش سرانجام در بوداپست مشغول به کار شد دستخوش تحول گشت، در آنجا بود که توانست مجالس روشنفکری دلخواهش را بیابد و مهمتر از آن در همان زمان بود که برای اولین بار با «آنا فروید» روبرو شد. در وین علیرغم این که به مجالس و حلقه‌های ادبی و هنری آمد و شد داشت، هرگز درباره فروید نشنیده بود. در بوداپست با کتاب معروف «رویاها» آشنا شد و این آغاز علاقه‌ی ابدیش به روانکاوی بود، دلبستگی غالب او در زندگی، کار و تلاش در جهت فراگیری روانکاوی بود. ملانی درصدد برآمد، کار روانکاوی را به کمک فرنزی ۳۳ ساله دنبال کند و شروع به روانکاوی کودکان نمود.

در سال ۱۹۱۷، او فرصتی یافت که در گردهمایی میان انجمن‌های اتریشی و مجارستانی، با فروید ملاقات کند، و در سال ۱۹۱۹، اولین مقاله خود را تحت عنوان «رشد کودک» در انجمن روانکاوی مجارستان ارائه نمود، بدنبال این حضور موفق، او تقاضای عضویت در انجمن مذکور را نمود و به عضویت انجمن روانکاوی بوداپست درآمد.

ملانی تا سال ۱۹۱۹، زمانی که سومین فرزندش اریک ۵ ساله بود، در بوداپست باقی ماند، سپس به اسلواکی نقل مکان کرد، در این زمان مدت یکسالی راکه شوهرش در سوئد بسر می‌برد، جدا از هم زندگی کردند و در طی این مدت ملانی با خانواده آرتور (همسرش) در اسلوواکی زندگی می‌کرد این جدایی پیش درآمدی برای طلاق آن دو بود که در سال ۱۹۲۲ روی داد.

در سال ۱۹۲۰، در کنگره روانکاوی هاگ، ملانی کلاین با کارل آبراهام ملاقات نمود و عميقاً تحت تأثير او قرار گرفت. کارل آبراهام مشتاقانه کار او در تحلیل کودکان را مورد ستایش قرار داد، این سخنان، ملانی را برای نقل مکان به برلین ترغیب نمود، در برلین او علاوه بر کودکان، روانکاوی بزرگسالان را نیز آغاز نمود. وی از نتایج روانکاوی خود که با همکاری فزنزی انجام می‌شد، احساس رضایت داشت. در سال ۱۹۲۴، از کارل آبراهام تقاضا کرد که او را به عنوان یک بیمار مورد تحلیل قرار دهد.

آبراهام، عموماً از آنالیز نمودن همکاران ساکن برلين اجتناب می‌کرد، اما اهمیت و نقشی که ملانی در حوزه روانکاوی ایفا کرده بود، او را به انجام این کار متقاعد ساخت. در نخستین کنگرة روانکاوان آلمانی در سال ۱۹۲۴، در جمع بندی مقاله خانم کلاین در شرح «مورد اِما» آبراهام گفت: آینده علم روانکاوی بر «تکنیک‌های بازی» متکی است، به این ترتیب بود که آبراهام استثنا قائل شد و کار تحلیل ملانی را بر عهده گرفت. این آنالیز به طور ناگهانی و تنها بعد از ۱۴ ماه، بدنبال مرگ آبراهام، متوقف شد.

رابطه ملانی کلاین با هر یک از دو آنالیزورش (تحلیل‌گرش) متفاوت بود، او همواره از فرنزی بخاطر حمایت ها و تشویق های او در زمینه کارش سپاسگزار بود و چنین حس می‌کرد که از تحلیل های او، اعتقادی راسخ به اهمیت و نقش پویایی های «ناخودآگاه» کسب کرده است. اما اشکال کار فرنزی این بود که به تحلیل «انتقال منفی» نمی‌پرداخت و ملانی حس می‌کرد که اینگونه تحلیل، به او بصیرتی پایدار نمی‌بخشد، هم چنین فرنزی بتدریج «روش روانکاوانه» را کنار گذاشت و «روش‎های فعال» را جایگزین ساخت. او نقش روانکاوی را به عنوان یک مفسر خنثی کنار گذاشت و فعالانه بیمار خود را تشویق می‌کرد، به او اطمینان می‌بخشید و او را هدایت می‌کرد. این رویه سرانجام به مخالفتی شدید با فروید منجر شد. کلاین ابتدا با این ابداعات که همانا کنار گذاشتن اصول روانکاوان بود، مخالفت می ورزید و از این بابت برای فرنزی متاسف بود.

اما برای آبراهام، سپاس و تحسینی وصف ناپذیر و تمام ناشدنی قائل بود. به عقیده ملانی، دوره ۱۲ ماهه روانکاوی که با آبراها داشت، درکی واقعی از روانکاوی به او بخشید. مرگ نابهنگام آبراهام ضربه ای شدید بود و یکی از بزرگترین فقدان‌های زندگی کلاین را رقم زد. اما او مصمم به ادامه کار بود و بدین سبب یک «خود روانکاوی» را به صورت جدی و مداوم آغاز نمود که آن را سالیان متمادی ادامه داد. هر چند او مفهوم «درون‌فکنی» را از فرنزی آموخته بود، ولی کار آبراهام خصوصاً روی «مالیخولیا» بیشترین تأثیر را روی او داشت، ملانی خود را شاگرد آبراهام می‌دانست و کار خود را دنباله و توسعه‌دهنده کارهای فروید و آبراهام می‌پنداشت.

پس از مرگ آبراهام، زندگی در برلین برای ملانی كلاین دشوار شد. نه تنها از دست دادن آبراهام و ناتمام ماندن روانکاویش برای او یک غم عمیق بود، بلکه از دست دادن حمایت‌های او نیز باعث شده بود تا او کار در برلین را زیر سایه سنگین حملات دائمی‌ احساس کند.

آنا فروید، تقریبا همزمان با ملانی کلاین، کار روی کودکان را آغاز کرده بود، اما رویکرد آن دو متفاوت بود و یک اختلاف نظر اساسی بین آنها وجود داشت. انجمن برلین در اصل از آنا فروید تبعیت می‌کرد و کار خانم کلاین را «ناهماهنگ با اصول» تصور می‌کرد.

در سال ۱۹۲۵، کلاین در کنفرانس سالزبورگ، «ارنست جونز» را ملاقات کرد و آنجا اولین مقاله‌اش را پیرامون «روش‎های تحلیل کودک» ارائه نموده مقاله‌ای که بسیار بحث برانگیز بود. جونز تحت تأثیر این مقاله قرار گرفت و با آبراهام هم عقیده بود که آینده روانکاوی در تحلیل کودکان نهفته است، تحت تأثیر نظر ألكس استراچی که او نیز تحت روانکاوی آبراهام در برلین قرار داشت و همین طور «جان ریویری» که از همان ابتدا به کارهای ملانی کلاین علاقه نشان می‌داد، جونز از کلاین دعوت کرد تا پیرامون تحلیل کودک در انگلستان چند سخنرانی انجام دهد. به این ترتیب در سال ۱۹۲۵ در تالار دکتر «آدریان استفان» او شش سخنرانی ایراد کرد که پایه و اساس بخش ابتدایی کتاب روانکاوی کودکان را تشکیل داد، او همواره این دوره سه هفته ای را که به ارائه سخنرانی پرداخت، از بهترین دوران زندگی خود می‌دانست. در سال ۱۹۲۷ ملانی کلاین، موقعیت خود را در انگلستان تثبیت نمود، محلی که تا پایان زندگیش (۱۹۶۰) در آنجا ماند و هرگز بخاطر این تصمیمش پشیمان نشد. علیرغم مشکلات و مناقشاتی که در انجمن روانکاوی بریتانیا وجود داشت که این امر به واسطه ماهیت تحول گرایانه کارش غیر قابل اجتناب بود، او به طور نسبی احساس می‌کرد که از مقبولیت بهتر و حمایت بیشتری در جامعه بریتانیا برخوردار است بطوری که شاید در هیچ جای دیگر نمی توانست چنین جایگاهی را پیدا کند، این احساس به حدی بود که او انگلستان را وطن دوم خود میدانست, ملانی پسر کوچک خود را که ۱۳ ساله بود با خود انگلستان آورد و چند سال بعد ملیتا که با دکتر والتر اشمیدبرگ ازدواج کرده بود به لندن آمده؛ هر دوی آنها دکتر بودند و به کار روانکاوی مشغول بودند. پسر بزرگ او هانس، به تبعیت از پدر مهندس شد و در برلین مقیم شد.

کار ملانی کلاین با کودکان از زمانی که فرنزی روانکاوی کودکان را آغاز کرده بود، شروع شد. اولین کودکی که او به تحلیلش پرداخت پسر کوچکش اریک بود. با توجه به بازداریهای هوشی‌اش و عدم اشتیاقش، ملانی ابتدا سعی کرد تا در او پیش زمینه‌ای روانکاوانه‌ای ایجاد کند. او به زودی دریافت که این امر برای مقابله با مقاومت و بازدارندگی پسر کافی نیست، لذا به تبعیت از مثال «پدرهانس کوچولو» شروع به تحلیل او (پسرش) نمود. کتاب «رشد کودک» (۱۹۲۱) بر پایه این تجارب نگارش یافته است.

در آن روزها، تحلیل (آنالیز نمودن) فرزندان خود، امری رایج بود، در حقیقت فروید نوشته بود که احتمالاً تنها پدر است که می‌تواند کودک خود را تحلیل کند، بر این اساس هم یونگ و هم فروید به تحلیل دختران خود پرداختند. اما درک ماهیت پیچیده انتقال تا حدودی کار خود ملانی کلاین بود که روشن ساخت کودکان نباید بیش از بزرگسالان، توسط نزدیکان خود مورد آنالیز قرار گیرند.

در مورد کوچکترین بیمارش که برای شروع کار او را در خانه خود مورد آنالیز قرار داد، از اسباب بازی‌های دوران کودکی خود برای این کار استفاده نمود، اما به زودی دریافت که به منظور انجام یک کار تحلیلی حقیقی روانکاو باید ابزار (امکانات) تحلیل مناسب ابزاری که برای تحلیل بزرگسالان به کار گرفته می‌شود، در اختیار کودکان قرار دهد. بین سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۵، او پایه و اصول تجهیزات (چیدمان) و روش‎های تحلیل کودک را بنیان نهاد، آن طور که امروزه مشاهده می‌شود. تمام کسانی که از او پیروی می‌کنند به این اصول پایبند هستند. این چیدمان و روش به شرح زیر است:

«ابتدای اینکه جلسات کودک، همانند بزرگسال، از یک زمان تعریف شده (مشخص) برخوردار است، که بطور منظم جلسات ۵۰ دقیقه ای به صورت ۵ روز در هفته است، اتاق مورد نظر بر اساس نیازهای کودکان شکل گرفته است. مثل وجود آب لوله کشی، میز و صندلی مناسب بچه‌ها، و نه مبلمان اضافه که آسیب ببیند و مواد تمیز کننده قابل دسترسی که تمام بچه‌ها از آن بهره ببرند و غیره - هر بچه ای نیز جعبه مخصوص و کمد مخصوص به خود را داراست که بتواند اسباب بازی‌های شخصی خودش را در آن بگذارد.»

نبوغ ویژه کلاین، در درک اهمیت «بازی کودک» بود. ایده بازی بود، با کودکان به هیچ وجه مسئله جدیدی نبود، بلکه «هوک هلموت» گاهاً از این شیوه استفاده کرده و درباره آن نوشته بود، همان گونه که آنا فروید نیز آن را بکار بسته بود. با این همه هیچ تحلیل‌گری قبل از کلاین، به این درک مهم که «بازی» بتواند پایه و اساس روشی برای تحلیل کودک بشمار آید، دست نیافته بود. ملانی کلاین در این باره می‌نویسد: «کودکان در بازی های خود به صورت نمادین، تخيلات، فانتزی‌ها، آرزوها و تجارب خود را بروز می‌دهند. آنان از زبانی مشابه استفاده می‌کنند. از گونه باستانی و با ریشه تکاملی مشابه (فیلوژنتیک) که ما از طریق رویاها با این سبک بیان آشنا هستیم و فقط زمانی می توانیم آن را کاملاً بفهمیم که از روش ابداعی فروید برای تحلیل رویاها، استفاده کنیم: سمبولیسم (نمادگری) تنها قسمتی از آن است. اگر ما بخواهیم به درستی، بازی کودکان را در رابطه با رفتار کلی او در طول تحلیل (آنالیز) یک بازی مورد بررسی قرار دهیم، بایستی علاوه بر «نمادگری» که متناوباً و بطور بارزی در بازی‌شان به چشم می‌خورد، بر روی معانی ارائه شده و مکانیسم‌های بکار برده شده در کار رویا نیز توجه کرد، علاوه بر این ما باید ضرورت بررسی و امتحان تمامی عناصر اصلی پدیده های ذهن را داشته باشیم.

ملانی کلاین به کار خود در حیطه روانکاوی تا زمان فوت خود که در ۲۲ سپتامبر ۱۹۶۰ در انگلستان روی داد، ادامه داد. هر چند برای او تشخیص سرطان داده بودند، اما مرگ او در نتیجه خونریزی بعد از یک عمل جراحی اتفاق افتاد، رفتن او، ضربه سنگینی بر پیکره روانکاوی وارد آورد.